![]() |
![]() |
|
| من از این باران ها _می دانم _خانه ویران خواهد شد،ویران! |
|
دلم گرفته
دلم آغوش بی دغدغه می خواد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 19:24 توسط نازلی ساروی |
|
|
شبانگاهان لب در ياچه مي رفتم
و مي گفتم به خود او يك شب اينجا ديده خواهد شد. من او را پيش از اين هرگز نديده نام او را نيز نشنيده ولي انگار با هم روزگاري آشنا بوديم. نمي دانم كجا بوديم كه من در نيلي چشمان او او در كبود رود شعر من زمانها در شنا بوديم. شبي آمد وليكن دير وقت آمد نه فانوسي،نه مهتابي هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر توفان سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري... ولي دردا،چه تقديري!! من او را باز هم نشناختم،زيرا كه شب تاريك بود و موج نيرومند از آن سو قصه ي تلخي ست، اي افسوس،اي اندوه او را موج ها بردند! و اينك هر سحر در قلب من،نيلوفري نمناك مي رويد... (يد الله مفتون اميني) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 20:43 توسط نازلی ساروی |
|
|
من هر جور كه بخوام حرف مي زنم...
هر جور كه بخوام فكر مي كنم!!!!!! (قابل توجه بعضي ها |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 اسفند1386ساعت 21:36 توسط نازلی ساروی |
|
|
این سیب می بینم یاد خودم می افتم...
پروانه ی مسین آیینه وار بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن! و هر دو روی آن خط بود خطی به سوی پوچ!!خطی به مرز هیچ!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 13:13 توسط نازلی ساروی |
|
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ کی با ما راه می آیی؟؟؟؟جون مادرت!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مهر1386ساعت 20:44 توسط نازلی ساروی |
|
كاش چون پاييز بودم...كاش چون پاييز بودم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مهر1386ساعت 1:12 توسط نازلی ساروی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 1:25 توسط نازلی ساروی |
|
|
من تمنا كردم كه تو با من باشيتو به من گفتي ـــ هرگز،هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا غصه ي اين هرگز كشت....
((حمید مصدق)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 2:26 توسط نازلی ساروی |
|
شرمسارم از سروده هاي خويش. شرمسارم از خود! كه تمام نقاشي هايم پر از رنگ بود . و تمامشان در دروغي محض شناور بودند... آري،تمام نقاشي هايم پر از رنگ بود... اما افسوس، دلم به هيچ يك از رنگ هايش خوش نبود!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 شهریور1386ساعت 20:4 توسط نازلی ساروی |
|
|
من خويشاوند نزديك هر انساني هستم . نه ايراني را به غير ايراني ترجيح مي دهم نه انيراني را به ايراني . من يك لر بلوچ كرد فارس ، يك فارسي زبان ترك ، يك افريقائي اروپائي استراليائي امريكائي آسيائي ام ، يك سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم بل كه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس مي كنم . من انساني هستم ميان انسان هاي ديگر بر سياره ی مقدس زمين ، كه بدون ديگران معنائي ندارم
اینم آدرس سایت عشقولی من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:52 توسط نازلی ساروی |
|
|
و اين منم!!!!!!! كودكي غمگين بر مزار آرزوهايم. غمگين و ملول،در انزواي فصلي متروك! و نگاهي بزرگ ــ بزرگ تر از تمام كودكي هايم! ـــ نگاهي براي درك نيست شدن. درك پر پر شدن .نگاهي براي درك معناي ويران شدن... و مرگ ملال آور تمام آرزوها! آن آرزوهاي شاد...آن آرزوهاي معصوم بي آزار. و سكوت سرد سنگي ستاره...كنار خورشيدي كه هنوز مي تابد. و كسي هرگز نخواهد گفت كه اين ويراني براي كودك امروز زود بود! اين ويراني براي اين كودك خسته از بازي هاي ظهر تابستان،زود بود. و شاعري هرگز ياد نخواهد كرد از كودكي كه ديروز،كنار بي عاطفگي برگ و باد زرد شد!
خورشيد تابيد و جهان تابيد! خورشيد سوخت و جهان تابيد! خورشيد رفت و جهان تابيد! و صدايي آرام،كودكي را فرياد مي زند!! و فرا مي خواندش به فهم پاك آغوش خاك. خورشيد مرد و شب نشد. خورشيد مرد و كسي خاموش نشد. خورشيد ميميرد و جهان همچنان مي تابد. مي تابد تا دست و پا بسوزاند و خيال و روياها را... (نازلي 9/2/84) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 22:51 توسط نازلی ساروی |
|
|
مرا به من بگذار
به خويشتن بگذار من و تلاطم دريا تو و صلابت سنگ! من و شكوه تو ــ اي پر شكوه خشم آهنگ من و سكوت و صبوري؟ من و تحمل دوري؟ مگر چه بود محبت كه سنگ سنگش را به سر زدم با شوق؟ من از هجوم هجاي عشق مي ترسم اميد بي ثمري خانه در دلم كرده ست! به دشت و باغ و بيابان، به برگ برگ درختان، و روح سبز گياهان گر از كمند تو دل رست دوباره آورم ايمان كه عشق بيهوده ست! _ مرا به خود بگذار مرا به خاك سپار كسي؟! نه،هيچ كس را دگر نمي خواهم
(حميد مصدق)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 1:15 توسط نازلی ساروی |
|
|
افسوس می خورم بر تو،که وقتی می نوشتی
شب با تو بود،ماه با تو بود،سکوت با تو بود و قلب دخترکی درست در آنطرف شب،با تو!! اما -اینک -اینجا برای من هیچ شبی نمانده. اینجا ماهی نیست...اینجا بیداری نیست اینجا سکوتی نیست که هر نفس صدای ناله های قلب من بلند است... اینجا،هیچکس نیست... هیچ چیز! نه دستی،قلبی...نه نگاهی،نه یادی!! افسوس در تمام زندگیم قلبی برایم نتپید.هیچ آغوشی جز این بستر سیاه به رویم گشوده نبود.. تمام آسمان ها در دلم می گریند...هیچ کجای دنیا این اتاق تاریک برای من نبود!!! هیچ ماهی نبود.در تمام این هفت آسمان یک ستاره هم دلش با من نبود. هیچ کس جز وحشت،هول،هراس،تنهایی با من نماند! هیچ کس جز سکوت با من نخواند!هیچ کس جز غم مرا ندید!هیچ کس جز سیاهی به رویم نخندید! اما افسوس،حتی سیاهی هم با من نماند.حتی وسعت وسیع سرزمین سیاهی هم مالکی چون من نخواست!!
و تو نیز -سنگدل تر از همیشه- دور می شوی. حتی خیال هم در چشمم کور شد... چشمانت.... چشمانت از یاد رفتند و تمام نجواهایت،شعرهایت،خنده هایت، وقتی در حال دور شدن بودی!آهسته،خاموش شدند. دیگر حتی خیال انتظاری نیست مرا... امیدی در من نیست.. دیگر ما،نه....من تنها -اینجا- نشسته ام در انتظار فرشته ی مرگ خویش
نازلی...(تیر ۸۴)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 1:39 توسط نازلی ساروی |
|
|
گفتی که:
چوخورشید زنم سوی تو پر! چون ماه شبی می کشم از پنجره سر! اندوه که خورشید شدی تنگ غروب! افسوس که مهتاب شدی وقت سحر!!! (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 1:11 توسط نازلی ساروی |
|
|
به کدام مذهب است این،به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را،که تو عاشقم چرایی؟؟!!
(عراقی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:12 توسط نازلی ساروی |
|
|
من تو را تجربه کردم٬اي دوست! گرد ايام مرا هم پوشاند و پس از دوره ی کوتاه نديدن هامان در خيال تو ز من هيچ نماند... اينکه تقصير تو نيست لحظه ها می ايند لحظه ها می بلعند٬رفته ها را در خویش! لحظه ها می شويند٬مهر ها را از دل! و تو ايا ديدی؟ که بماند يک عمر٬ رد پای تو به شن های نمور ساحل؟؟؟
(شاعر گمنام!)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 مرداد1386ساعت 1:54 توسط نازلی ساروی |
|
|
نجوا كنان و بي آرام،خوش با خدايش، مي نالد و گفت و گوي تو دارد. - تو آنچه در خواب بينندپوشيده در پرده هاي خيال آفرينند. تو آنچه در قصه خوانند. تو آنچه بي اختيارند پيشش، خواهند و نامش ندانند- امشب دلم آرزوي تو دارد. دل آرزوي تو،و آنگاه اين بستر تهمت آغشته ي چشم در راه بوي تو،بوي تو،بوي تو دارد. -بوي تو در لحظه هاي نه پروا،نه آزرمي از هيچ. دل زنده،تن شعله ي شوق، هولي نه،شرمي نه از هيچ. بوي گلاويزي و بي قراري و لذت كام و شب زنده داري- اي غرفه ي نور،در اين شب كور، تو راه روحي،كليد گشايش، وين زندگي را -چه بيهوده! -تنها بهانه. تو صحبت عشق و آنگاه خواب خوش آشيانه. در ساز عمر من،اين غمگن،اين غمگنانه، پر شور تر پرده ي عاشقانه. اي گفتگوي دلم با تو،وز تو تو روح روييدني،سحر سبز جوانه. گم كرده هاي دلم را -چه تاريك!- آيينه ي روشن بي غباري. اي لحظه ها از تو ناب سعادت، اي زندگي با تو پر شور و شيرين، اي ياد تو خوشترين عهد و عادت. تو راز آني،تو جان جمالي. تو ژرفي و صفوت بركه هاي زلالي، يك لحظه ي ساده ي بي ملالي، اي آبي روشن،اي آب. تو نوش آسايشي،ناز لذت، اي خوب،اي خوبي،اي خواب.... (م.اميد)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 2:52 توسط نازلی ساروی |
|
|
اهل آبادي در خواب!
تو چراغت خاموش!!!!!!! ياد من باشد تنها هستم! ماه بالاي سر تنهاييست...!
(سهراب)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 تیر1386ساعت 4:13 توسط نازلی ساروی |
|
|
مي دانم.
به يقين مي دانم...او روزي خواهد آمد از پس غروب قله هاي غريب احساس و من او را انتظار مي كشم. به يقين مي دانم....او روزي خواهد آمد. او آرزوهايم را به حقيقت پيوند خواهد زد روزي شب هايم را روز و شمع هاي وجودم را روشن خواهد كرد . و برايم از غروب نور خواهد ساخت. . لبانم با او لبخند خواهد زد. منجي من چشمانش با دلش پيوند دارد. او بيشه زار احساس مرا آب خواهد داد ..و براي مرغابي هاي قلبم خرده نان خواهد ريخت او تمام ماهي هاي مرده ي وجودم را زنده خواهد كرد. من به يقين مي دانم....او روزي خواهد آمد . و وقتي بيايد به تقواي خاموش خاك فرا مي خواندم... و با او ايمان مي آورم به يخ زدگي آتش! با او بيم موج نخواهم داشت.با او من سبكبار ساحل ها خواهم شد... و با او شكوفه را در پاييز زرد زمين باور خواهم كرد .... من به يقين مي دانم.او روزي خواهد آمد و من روزي حجت حجم سرخ اشك هايش خواهم شد.. من با او روزي خواهيم گريخت از گرماي سربي زمين به سايه هاي سبز درختان سرزمين نور و سيب... با او خواهم گريخت از خود به شرم پاك شانه هاي او...(نازلي) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 تیر1386ساعت 23:29 توسط نازلی ساروی |
|
تو آسمانی بودی.... و من در این فکرم که آیا آسمانی ها هم دروغ می گویند؟! ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 23:55 توسط نازلی ساروی |
|
|
به خیال بازگشتت
پر از خیالم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 21:29 توسط نازلی ساروی |
|
|
ديگر هيچ چيز نمي خواهد مرا تسكين دهد .دور از تو من شهري در شب ام اي آفتاب و غروب ات مرا مي سوزاند.من به دنبال سحري سرگردان مي گردم.
تو سخن مي گويي من نمي شنوم تو سكوت مي كني من فرياد مي زنم با مني،با خود نيستمو بي تو خود را در نمي يابم .
ديگر هيچ چيز نمي خواهد،نمي تواند، تسكين ام بدهد احمد شاملو(به تو سلام مي كنم ...)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 23:49 توسط نازلی ساروی |
|
|
به نظر من هیچ چیز تو این دنیا قشنگ تر و دوست داشتنی تر از پاییز نیست!
نظر تو چیه دوست من؟قشنگ ترین چیز دنیا...؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 2:10 توسط نازلی ساروی |
|
|
آمديم و لبخند زديم.باليديم و نياز شديم و زبان دوختيم !!و روز ها را نا جوان مردانه به شب رسانديم .وتمام لحظه هامان در هراس فردا گذشت !و تمام روز هامان در خيال تاريكي تنگ گور شب شد.بي آنكه حتي لحظه اي به سويش رفته باشيم !وفرياد هامان،زير آوار غم ها دفن شد،سكوت شد !اشك ها را بر گونه ي كودكان كوچك ديديم و بي تفاوت گذشتيم ديديم و انگار نه ......!!!! و بي حجمي تفاوتمان را به بهانه ي وسعت غم درون،توجيه كرديم !!! وچه پست،هر چه بيشتر گذشت بيشتر فرو رفتيم و تفاوتمان كم حجم تر شد .چه پستيم كه زير نور صداقت ماه هم،دل از نقاب هاي سنگي بي تفاوتيمان بر نمي داريم .... و انكار مي كنيم صداقت و پاكي شب راو چه تباه ، خدا را فرياد كرديم و هر چه بيشتر عبادت كرديم جهنمي تر شديم در سايه ي ريايمان ....! نازلی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 13:57 توسط نازلی ساروی |
|
|
دستان بشر پي مرگ مي گردد و ماهي پي آب ورود در پي دريا و ... دستان تو در پي روياهادستان من گشت به دنبال چيزي ــآن چيز عشق بود دستان من گشت به دنبال كسي ! ــ آن كس تو بوديو دستان هر كسي جز تو در دستانم يخ زد .و قلب هر كسي جز تو در قلبم افسرد . ياد هر كسي جز تو در ذهنم فراموش شد.و وجود هر كسي جز تو به روي شانه هايم سنگيني كرد .............. ( اين يه متن نا تمام كه هنوزم بعد يك سال نتونستم يه انتهايي بهش بدم)نازلی
!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 0:21 توسط نازلی ساروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و تو بوده ايم،هزاران سال قبل
و اينك،امروز،دوباره تكرار شديم دنيا تاريخ عشقي هزار ساله را تكرار كرده است و تاريخ از نو،عشقي ساخته است از من ،از تو،از ما.... ... ما خواهيم رفت.خواهيم سوخت به اوج خواهيم رسيد.به قله هاي ماه به عرش خدا خواهيم رفت،با هم.... و اما تاريخ همچنان تكرار خواهد شد! در وجودي ديگر... در نگاه ها و قلبي ديگر.... شور عشق در وجود هاي ديگري تبلور خواهد يافت و اين چرخه تا ابد دور خواهد چرخيد و ما نخواهيم بود... ××× ((من اگر نيكم و اگر بد،تو برو خود را باش،هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت! رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم،تا به اقليم وجود اينهمه راه آمده ايم در نظر بازي ما بي خبران حيرانند!! دلبرا،بنده نوازيت كه آموخت؟بگو! ما ز ياران چشم ياري داشتيم،خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم شيوه ي چشمت فريب جنگ داشت،ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم نمي خوريد زماني غم وفا داران،ز بي وفايي دور زمانه ياد آريد! دردم نهفته به ز طبيبان مدعي،باشد كه از خزانه ي غيبم دوا كنند! ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش،بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش،زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد!)) ××× ((مرا خوار داري و بي قدر خواهي،نگر تا به اين خو كه هستي،نپايي!!!)) ××× نازلي سخن نگفت. نازلي بنفشه بود .گل داد و مژده داد: ((زمستان شكست)) و رفت!! منو با تنهايي هام تنها بذار،دلم گرفته... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
بیا پاتوق كمي با من مدارا كن... عشق را از زمین بگیرید روز هایی که گذشت... دنياي بهترين عكس ها گلچيني از زيباترين عكس ها تنها زير باران بارون پاييزي عشق،پاييز حسين نوشته های ادبی |
|
RSS
|